نانوشته ها

کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد بی نصیبم من بیچاره که در این خانه خزیدم

نانوشته ها

کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد بی نصیبم من بیچاره که در این خانه خزیدم

عشقی بی قاف بی شین بی نقطه


اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان ـ بس که بزرگ‌اند ـ باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در « دوستت دارم » خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده‌ی من باقی خواهدماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت‌اش از مرزهای « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه‌ی توانی که برایم باقی مانده است می‌گویم « دوستت دارم» تا اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه‌ای هم که شده بیاندازم روی زمین.



        تقدیم به کسی که جز من کسی برای او نخواهد نوشت

نظرات 7 + ارسال نظر
حمیده احمدی یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:55 ق.ظ

تا گوی داغ را برای لحظه‌ای هم که شده بیاندازم روی زمین.

ممنون از نظرتان همکلاسی !!!!

فاطمه رنگرز جدی دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:21 ق.ظ http://fatemeh-rj.blogfa.com/

ممنونم. شما هم قلم زیبایی دارید:)
موفق و موید باشید:)

ستاره یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:15 ب.ظ http://platinfish.blogfa.com

زیبا بود...
دلتنگ شدم زیاد...
یه روزگاری دلم رو دادم به یکی که هم اسم شما و هم شهری شما بود...و سهمم شد یه غرور شکسته...
موفق باشید...

هانی چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:22 ب.ظ

تو ی این ترس شجاعت

ریحانه دوشنبه 4 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 01:13 ق.ظ

تمام شب هایی که مچاله در خودم با چشم خیس نفسی سنگین میگفتم دوستت دارم آرزویم این بود که فقط یک شب بشنوی دلسوزیت را نمیخواستم شنیدنش کافی بود

ساینا دوشنبه 18 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 08:35 ب.ظ

فوق العاده بود ... دوست دارم این مدل نوشتن رو .. این نثر رو ... غرقم می کنه ..

مریم(تندیس الهی) یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:22 ب.ظ http://tandiselahii.blogfa.com

سلام و دیگر هیچ.حس یه عشق پاک و بهم میده.به خاطر مطالبت ممنون.از حالا تا تهش دعوتید!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد